دوستایِ عزیز و گل و خوشگل و نازم ،به خاطر فیلتر شدن فعلا توی وبلاگی هستم که این پایین براتون می ذارم آدرسش رو،اگه بیاین خیلی خوشحالم می کنین چون من همیشه چشم به راهتون هستم ،بوسس

http://funeralparadeofrose.blog.com

Advertisements

نوشتن دیدگاه

«آن شب که شانزده ماه داشت:3″تقدیم به «شایانِ» عزیزم از وبلاگِ «هویتِ درون»که یه جورایی با هم ،هم اتاقی هستیم+اینا دوتا شعار رو یادتونه؟:»دروغگو دروغگو شست و سه درصدت کو؟؟»و»نترسیم نترسیم ما همه با هم هستیم»+این دو تا جوون رو چی؟یادتونه؟اسمهاشون بود:»ندا» و «سهراب»+شعارهایِ دیگه و جوونهایِ دیگه رو هم یادتونه؟+ببین دنیا داره کجا می ره پسر؟این خبر رو بخون:» احمد جنتی، دبیر شورای نگهبان، روز جمعه هفتم خرداد (۲۸ مه) در جمع مدیران دفاتر این شورا در شهرهای ایران گفت: «به دلیل مصلحت اندیشی ناشی از احتمال سوء استفاده فنته گران، از علنی کردن برخی انتقادها و گلایه ها پرهیز کردیم و این تذکرات را علنی نمی گفتیم. اما تا کی باید در این خصوص سکوت کرد؟»،هیشکی هیشکی رو دربست قبول نداره حتی جنایتکارا…آها یه چیز دیگه هم گفتن ایشون تو این مایه ها که :» دانشجو برای نمره ناچار به رعایت حجاب می شود» یعنی من مردۀ این منطق و فلسفۀ پشتِ این جمله هستم و شاید اصلاً به خاطرِ همین یه جمله هم شده عقایدم رو عوض کرده و مریدِ ایشون بشم.

پسِ پس نوشت:

من ارزشِ زیادی برایِ رنگین کمونی هایی که لباس هایِ عجیب و غریب می پوشند و میک آپ هایِ جیغ رویِ صورتشون دارن قائِلم.اصلِ مخالفتِ مدنیِ بدونِ خشونت علیهِ دیکتاتوری هستند.

من ارزشِ زیادی برایِ رنگین کمونی هایی که لباس هایِ معمولی می پوشند و میک آپ نمی کنند قائِلم. اصلِ مخالفتِ مدنی و بدونِ خشونت علیهِ دیکتاتوری هستند.

فرقی هست بینِ اونها با هم؟از دیدگاهِ من هیچ فرقی نیست.

جامعۀ رنگین کمونی جایِ زیادی داره برایِ همه.

پس نوشت:

متاسفانه برایِ چندمین بارِ مکرّر متوجه شدم که «اتوپیا»یِ فرضیِ من از جامعۀ رنگین کمونیمون،حالا حالا ها بنا نخواهد شد.

نوشت:

بی اف پرسید:»بهشت گمشدۀ آرزو*» چیه؟کجاست؟اصلاً می شه بهش رسید؟

تمشک تا اومد چیزی بگه ،صدایی زنونه از جایی،شاید از پشتِ سروِ لرزون،گفت:مامان بیا ناهار بخور.تمشک گفت:مرسی صبحونه الان خوردم ،ناهارو دیگه غروب می خورم.

بی اف گفت: مزاحم شدم؟

تمشک خندید و گفت:حالا یعنی فقط تویِ این دنیا یه تو مزاحمی؟نه عزیزم.ببین من جوابت رو اینجوری می دم که…

وسطِ حرفایِ تمشک،»لیدی گاگا» ورجه وورجه کنان از بینِ تمشک و بی اف رد شد و هی تند تند می گفت:

Paparazzi,papa,paparazziiiiiiiiiii…

تمشک گفت:

Looser!

 لیدی گاگا که رفت،تمشک گفت:من از «ژولیت بینوش» بیشتر از این گاگا خوشم می آد.خُب بریم سراغِ پرسشت،بگو ببینم سوپر قهرمانِ تو کیه؟

بی اف گفت:رابین هود.

تمشک خندید و گفت:رابین هودِ دیزنی یا اسکات؟

بعد ادامه داد:سوپرقهرمان ها به نظر دوست داشتنی،باهوش،مهربون و دلچسب هستند و زنها را به شدت به خود جلب می کنند.

بی اف گفت:و مردها رو.

تمشک بلند بلند خندید و همون صدایِ محترمِ زنونه پرسید:مامان با کی حرف می زنی انقدر می خندی؟

تمشک چشمکی به بی اف زد و گفت:هیشکی.

بی اف بهش بر نخورد ، احساس می کرد داره تبدیل به «هیچکس» می شه ولی نمی دونست این احساس از کجا می آد.

تمشک پشتِ چشم نازک کرد و با تمسخر به بی اف گفت:ببین رابین هود جونِ تو یه فاشیست هست.عینِ هیتلر.

بی اف بلند داد زد:نَََََََه.

تمشک ادایِ تیراندازی کردنِ رابین هود رو در آورد و گفت: رابین هود تیراندازِ ماهری بود ،وقتی ریچاردِ شیردل اسیر شد،رابین رفت جنگلِ شروود ،وقتی هم که ریچارد برگشت ،رابین بهش کمک کرد تا به «تخت و تاج» برگرده.

بعد تمشک تعظیمِ بلند بالایی به بی اف کرد و گفت:

your excellency.

بی اف گفت:رابین عاشق ماریا بود.

تمشک پوزخندی زد و گفت:یِ یِ یِ …اون به ماریا جون گفت که صبر کن تا عدالت رو اجرا کنم بعد می آم «می کنمت».هیتلر هم اوا براون رو همینجوری آویزون نگهش داشت مگه نه؟

بی اف گفت:خُب اون یه سربازِ حرفه ای بوده.

تمشک گفت:بله بله… سربازِ حرفه ای .

تمشک دستش رو تو هوا حرکت داد و یه مدالِ نظامی از ناکجا آورد و به سینۀ لختش آویزون کرد و سلامِ نظامی به بی اف داد و بعدش گفت: یه الگویِ قدیمیِ ریشه کرده تویِ اقشارِ ضعیفِ طالبِ قدرت ،هیتلر هم یه سربازِ مدال گرفته تویِ جنگِ جهانیِ اول بود.

بی اف گفت:رابین زندگی راحتش رو ول کرد رفت وسطِ جنگل.

تمشک چهارزانو بین زمین و هوا نشست و دستاش رو مثلِ مرتاض هایِ هندی نگه داشت و یواش یواش رویِ یه تختۀ میخ دار فرود اومد و گفت:رابین جونت خودش رو تویِ اون جنگل زندونی کرد ، هیتلر هم می دونست که تلاش هایِ زیادش برایِ به قدرت رسوندنِ ناسیونالیسم به زندان ختم می شه.

بی اف گفت:رابین محبوب بود ،مردم عاشقش بودن.

تمشک شکلِ یه قلبِ صورتی شد و شروع کرد به تپیدن و در حینِ تپیدن گفت:رابین و هیتلر هر دو محبوبِ قشرِ ضعیفِ بودن ، اولی پول پخش می کرد بینِ فقرا و دومیِ ايدئولوژیِ برتریِ نژادی رو بینِ فقرایِ جامعۀ فلک زدۀ آلمان تقسیم می کرد.دو تا ناسیونالیستِ افراطی.باور نمی کنم اگه الان تویِ سودان بودن بازم به همون شدت به مردم علاقه مند بودن.اونا عاشقِ نژادِ خودشون بودن.

بی اف گفت:رابین مهربون بود.

تمشک یه بوسه برایِ بی اف فرستاد که تویِ هوا شکلِ پروانه شد و گفت:اشکالی نداره،ورش دار ببرش بذار تویِ آلمانِ نازی و طعمِ قدرتِ تک نفره رو بهش بچشون، اونم در عینِ عشقی که به مردمش خواهد داشت دستور می ده برایِ اعتلایِ نژادمون باید معلولین رو بکشیم.

عزیزم هر دویِ اونها بازیگرانی بودند در حدِّ آل پاچینو و مارلون براندو اما هنرشون ناب نبود.

صدایی گفت:سلام بچه ها.

…ادامه دارد…

پی نوشت:

*از شهریار وام گرفته شد.

**از سهراب سپهری وام گرفته شد.

Comments (22)

«آن شب که شانزده ماه داشت:2» تقدیم به «غریبۀ89″عزیزم و «شکوفۀ اندوه» عزیزم+ببین من هی می خوام گیر ندم که صد! و سیم! چرا می خواسته با ارغوانِ رضایی مصاحبه کنه اما خودتون بخونید خبر رو:» دادستان عمومی و انقلاب مشهد گفت که در هفته های گذشته چندین زن به «جرم بدحجابی» به پرداخت جریمه های نقدی تا میزان یک میلیون تومان محکوم شده اند»+این دکتر کالیگاریِ منتخبِ ملّت اگه یه ذرّه یعنی اگه یه ذرّه تاریخ خونده بودند الان این خبر رو نمی خوندیم:» دکتر محمود !حمدی نژ!د روز یکشنبه از روسیه به خاطر عدم حمایت از بیانیه اخیر تهران برای مبادله سوخت اتمی انتقاد کرده است» حالا همۀ اینها یه طرف این کشورِ دوست و برادر افغانستان رو بگو که بعدِ اینکه طالبان زد دهنشون رو چیز کرد حالا …اصلاً خودتون بخونید خبرِ آخر رو:» برگزاری اجلاس مشورتی صلح افغانستان تا سه روز به تاخیر افتاده است،این اجلاس که به «جرگه مشورتی صلح» موسوم است، برای یافتن راه های عملی مذاکره با طالبان و پایان دادن به خشونتهای کنونی در افغانستان از راه گفتگو، برگزار می شود».

پس نوشت:تقریباً داریم به عددِ  365 می رسیم.چند روز دیگه مونده؟چه اتفاقی خواهد افتاد؟هر چی هست «نترسیم نترسیم ما همه با هم هستیم».

نوشت:

زیرزمینِ خانقاه از خاکِ زرد-زرشکی پوشیده شده بود.بی اف همونطور که  پیرزن گفته بود،سمتِ راست رو گرفت و رفت.پایینِ دیوارهایی که بینِ هر کوچه و کوچه بعدی بود جدول کشی داشت. جدول ها یکی در میون به رنگِ قرمزِ اناری و آبیِ لاجوردی بودند.رویِ دیوارها چیزهایی نوشته شده بود که بی اف معنیشون رو نمی فهمید.رویِ دیوارِ بنفشی به رنگِ زرد نوشته شده بود:»هر دستمال توالتی رو یه جور باید پاره کرد»،رویِ یه دیوارِ نارنجی هم با رنگِ آبی نوشته شده بود:»حالا اون دیوونه بود که سنگ رو انداخت تو چاه،عاقل ها چرا می خواستن درش بیارن؟»رویِ دیوارِ بی رنگی هم با آبِ پیاز نوشته شده بود»با این همه چراغ شهر تاریک است*» و رویِ یه دیواری که ساخته نشده بود نوشته شده بود

NEDA IS ALIVE

همونطور که پیرزن گفته بود رسید به یه دوراهی،پیچید سمتِ چپ،رسید به محوطۀ چمنی که مردمی لخت از روش رد می شدند، نگهبانی در کار نبود که تویِ سوتش فوت کنه و عر بزنه که»اوهوی از رو چمن رد نشین».

بی اف خجالت کشید.تنها موجودی که لباس به تن داشت او بود.شرم معنایِ خودش رو معکوس جلوه می داد.اینبار کسی که لباس به تن داشت شرمگین شده بود.

(سلام خانوادۀ من.خوبین؟گفته بودم که ،وقتی به من سر می زنین احساس می کنم خانواده ام به من سر زدن؟

گفته بودم یه روزی یکی از افرادِ خانواده ام وقتی وبلاگِ «کوتاه» رو خونده بود چنان به من حمله کرد که دیگه تصمیم گرفتم هیچ کدوم از افرادِ خانواده ام از وبلاگ های من با خبر نشن؟

حالا شما خانوادۀ من هستین.

پس خرمگس با تمامِ وجود سلام می کنه.)

یه فکری بود که شرمِ بی اف رو از اینکه لباس پوشیده بود چند برابر می کرد.پیشِ خودش فکر می کرد که اگه این مردم می اومدن بالا و از خانقاه بیرون می رفتن و تویِ شهر لخت لخت قدم می زدن ، نه تنها دیگران بهشون بد نگاه می کردن بلکه دستگیر می شدن و یا می افتادن زندان یا می بردنشون دیوونه خونه.

قدمهاش رو تند کرد.مثلِ اینکه حق با پیرزن بود که اشاره کرده بود حافظۀ خوبی نداره،خبری از»سروِ لرزون»نبود که نبود .

سکندری خورد و افتاد تویِ بغلِ یه دختر.سینه هایِ سربالایِ دختر درست رویِ پیشونیِ بی اف قرار گرفت.شنید که دختر گفت:بَََََه،ببین کی اینجاس.چطوری عزیزم؟

بی اف که برایِ اینکه به زمین نیفته دستش رو دورِ کمرِ باریکِ دختر حلقه کرده بود و مثلِ کوالا از گودیِ کمرِ دختر آویزون شده بود،دستش رو از بالایِ باسنِ خوشتراش دختر جدا کرد.دختر با دستایِ باریکش دستِ بی اف رو گرفت و کمکش کرد.پوستِ کشیده و شادابِ دختر بویِ ادکلنی رو می داد که «مادلن**» استفاده می کرد.بی اف ایستاد.دختر که با چشمایِ درشتش به بی اف نگاه می کرد لبخندی زد و گونه هایِ برجستۀ صورتِ مثلث شکلش مهربون تر به نظر اومد.موهایِ مشکی پرکلاغیش رویِ هِد بندِ «سبزِ جنبشِ مردمی» رنگش افتاده بود و ابروهاش زیرش قایم شده بود.یه رینگ به گوشِ راستش و یه مچ بندِ مشکی هم به دستِ چپش بود.دستِ چپش رو دراز کرد و با بی اف دست و داد و گفت:تمشک هستم.

بی اف گفت:ببخشید که لباس تنم هست.راستی»سروِ لرزون» کجاست؟

تمشک خندید و گفت :مهدی گفته بود که سوالِ خیلی خیلی مهمّی داری… این بوده ؟

بی اف گفت:نه…همین جا بپرسم؟

تمشک گفت:

Sure babe.

…ادامه دارد…

پی نوشت:

*این جمله از

ROBOB

بود.

**

مادلن رو تویِ رمانِ «از میانِ مردگان» پیدا می شه کرد ولی ادکلنش رو دیگه بعیده بشه پیدا کرد.

Comments (16)

«آن شب که شانزده ماه داشت»تقدیم به حاجیِ عزیزم و هرمزدِ عزیزم به مناسبتِ شانزدهمین ماهِ عشق ورزی+ وَ……………….. «جعفرِ پناهی» اعتصابِ غذا کرد و من مانده ام حیران که چرا آزادی اینقدر در ایران گرانقیمت است و قیمتِ گزافش برابرِ نرخِ جان است.+حضرتِ عباسِ کیارستمی بالاخره به خودش اومد و بدونِ فکر کردن به عواقبِ سخنرانیش،تویِ کن حرفایی زد مثل اینکه گفت:» با دستگیری آقای پناهی حریم بین دولت و سینماگران ایران برداشته شده است، و از حالا به بعد هر اتفاقی ممکن است بیفتد» یا گفت:» به نظرم می آید دولت ایران نه فقط با سینماگران مستقلی مثل من یا جعفر پناهی مشکل دارد بلکه اساسا با استقلال سینما و استقلال سینماگر در ایران مشکل دارد…منِ خرمگس هم به احترامش کلاهی که ندارم رو از سرم بر می دارم و از جایی که ندارم بلند می شم و با دست هایی که هنوز قطع نشده براش کف می زنم و شاید هم کف می کنم+اِآِآِ…آقایِ صد! و سیم! از ارغوانِ رضایی دعوت کرده بیاد اونجا تا مصاحبه کنن باهاش،این یعنی چی اونوقت؟؟؟آقایِ صد! و سیم! ،مردِ مومن،چطور وقتی تنیسِ زنان رو اخبارش رو می گی،عکسِ نادال رو میذاری ؟ اصلاً چرا زن تو ایران باید به خاطرِ اینکه چکمه پاش کرده یا مانتوش کوتاهه بره خیابونِ وزرا،ولی ارغوان خانوم که تا اونجاش معلومه وقتی داره پشت به دوربین ضربه می زنه، شده باعثِ افتخارِ ایرانیانِ جهان؟هان آقایِ صد! و سیم!؟مالِ زنهایِ تو ایران خار داره؟ولله به خداااا+تعداد سفرهایِ محمودِ !حمدی نژ!د، به نیویورک بعد از رسیدن به ریاست جمهوری، از مسافرت های او به هر شهر دیگری به جز قم بیشتر بوده است،من دیگه برایِ این خبر هیچچی ندارم بگم .

پس نوشت: هوموفوبیا این «احساسِ مرگزا*»،و هر فوبیایِ دیگه ای به هر چیزِ دیگه ای…

نوشت:

پیرزن گفت:از زیرزمین.

بی اف و پیرزن از راه پله هایِ خانقاه پایین رفتن. بی اف یواش یواش قدم می زد تا پیرزن بهش برسه اما پیرزن از پشت سر هی می گقت که تو برو مامان جان منم می آم.پیرزن چشمایِ خاکستری و موهایِ قرمزی داشت.صورتش سفید و لبهاش نازک بودند.لباسش از ابریشم و به رنگِ «فیروزۀ نیشابور*» بود.بویِ ادکلنِ گوچی می داد.

نیم ساعتی طول کشید و به درِ زیرزمینِ خانقاه رسیدن.بی اف خواست در رو باز کنه.قفل بود.

 پیرزن اومد جلو ،از کیفِ کوچولویِ قرمز رنگِ مارکِ ایو سن لورنِش یه کلید در آورد و در رو باز کرد.

بی اف خواست بره تو، پیرزن گفت :صبر کن مامان جان. بی اف صبر کرد.پیرزن از تویِ کیف کوچولوش یه نقشه کوچولو در آورد و به بی اف داد. بی اف گرفت و خواست بره تو ، پیرزن گفت:صبر کن مامان جان. بی اف صبر کرد و پیرزن نشست رویِ پله آخری و گفت:مامان جان این زیرزمین خیابون نداره،ولی تا دلت بخواد توش پر از کوچه هست.تابلو هم نداره مامان جان.من خیلی گفتم به درویش که چن تا تابلو بذاره کسی گم نشه.

 بی اف یه کم گیج شد.

پیرزن ادامه داد:از در که رفتی تو سمتِ راست رو بگیر برو.به یه دو راهی می رسی ،برو سمتِ چپ.با قدم هایِ تو یه نیم ساعتی که راه بری می رسی به یه کوچه که سرش یه دونه «سروِ لرزونه*».خدا بگم این درویش رو چی کار کنه.هزار بار گفتم مامان جان یه دونه دفتر درست کن من یادم می ره ها…همش حواسش پیشِ سروشِ .مامان جان من سروشو خیلی می خوامش از بس گله اما درویش دیگه مردی شده ،دیگه اون بچه کوچولو که نیست.یه خورده باید به فکرِ منِ پیرِزن هم باشه.مامان اینارو بهش نگی ها بینِ خودمون باشه.

خرمگس سلام می کنه عزیزایِ من.نه داستان تموم نشده اما خرمگس ها شاید باید دیر سلام کنن و بی موقع مثلِ هدیه ای که دیر به تمشک قراره بدم با اینکه تولدش گذشت.امیدوارم همیشه شاد باشین.

پیرزن در حالیکه خودش رو باد می زد گفت:اسمِ کوچه «هر وَر باد*»هست. من ولله دیگه بقیه اش رو بلد نیستم.اونجا سه نفر رو پیدا می کنی که جوابِ سوالات پیشِ اوناست.بی اف خواست بره ، پیرزن گفت:صبر کن مامان جان.بی اف صبر کرد.پیرزن گفت:یکیشون یه دخترِ ملوسِ ،عینِ گربه،اسمش «تمشک»ِ ،یکیشون یه پسرِ که فعلاً تو قالبِ دخترونه هست ،شکلِ شخصیت هایِ انیمه هایِ ژاپنی هستش ،اسمش «هاملت»ِ.سومیشون یه پسرِ شاعرِ خیلی بانمکه.اسمش «آرش»ِ.بی اف خواست بره، پیرزن گفت:مامان خیلی عجله داری؟بی اف صبورانه نگاه کرد.پیرزن خندید و گفت:شوخی کردم پسرم.برو، به جواب هات می رسی.

 پی نوشت: اون چن کلمه ای که با * مشخص شده ،وام گرفته از پدرم»احمد شاملو» بود.

Comments (25)

«زبانِ خرمگسی و گرامرِ آن»تقدیم به «نقطه چین ها…»یِ عزیزم و «نوام چامسکی» و «هوشنگ ایرانی»+جواد شمقدری، معاون امور سینمایی وزارت ارشاد، در نشست خبری خود گفت:» هرکس فیلمی را بدون اجازه ما در خارج از کشور نمایش دهد، کمترین جریمه اش این است که یک سال ممنوع‌الکار می‌شود» ولی نگفت که این «ما» دقیقاً کی هست؟آقاست؟خانومه؟خودشه؟کیه بالاخره؟+کروبی گفت:» گمان می کنند بدون رعایت قوانین می توان جوانانی را اعدام کرد» اما نگفت که از نظرِ ایشون با رعایتِ قوانین می شه جوانانی رو اعدام کرد یا نه؟اصلاً اعدام خوبه یا بده به نظرِ ایشون؟مثلاً دو تا همجنسگرایِ 18 ساله رو اعدام بکنیم یا نه؟چی کار کنیم آقایِ کروبی؟

پسِ پسِ پسِ پسِ پس نوشت:

هاملت جان،رقصِ دو پسر زیباترین لحظه هایی بوده که تجربه کردم یا دیدم.

پسِ پسِ پسِ پس نوشت:
تویِ وبلاگِ «حاج پسر» بحثِ جالبی راه افتاده.من خیلی دوست دارم این وبلاگِ زنده رو که کامنت دونی داره در حدِّ تیمِ ملّی.هرمزِ عزیزم رو هم خیلی دوست دارم که بدونِ جانبداری کورکورانه از عشقش با یه منطقِ زیبا و نمکین نظر داده.این خیلی خوبه که جامعۀ رنگین کمونی تحمّلِ همدیگه رو داشته باشند و البته هیچ وقت نباید انتظار داشته باشیم که همه همسو باشند.امیدوارم این چالش ها ادامه پیدا کنه تا اون هایی که جامعۀ ما رو به رخوت متهم می کنن یه کم سرِ جاشون بشینند.بخصوص از نقطه چین ها و آقایِ همجنسگرا خیلی ممنونم که بحث رو ادامه دادند.حاج پسر و هرمز،با اینکه دو نفرید اما یه دونه اید هااااااا.
پسِ پسِ پس نوشت:
یه شعرِ خیلی زیبا خوندم تویِ وبلاگِ «آلفو»،دو خطِ اولِ شعر به نظرم زیباترین دو خطی بود که این ماه خونده بودم.
پسِ پس نوشت:
بچه ها وبلاگِ «همراز»رو با اون داستانهایِ زیباش در موردِ «شاپرک،وروجک و سایه» از دست ندید.دنیاییِ زیباتر از «شازده کوچولو».آدرسشم که تویِ لینکدونی ِمن هست.
پس نوشت:
نهایتاً چیزی که من توش موندم این می نی مالیسمِ ساختار شکنِ «کژال» هست.این دختر واقعاً وقتی که پست می ده بیرون برایِ من یکی که نهایتِ لذت و ارضایِ روحی هست،»مشتی اشباح در مالیخولیا می رقصند» وبلاگِ کژالِ عزیزم هست که واژه ها درش بیداد می کنند و تصاویر محشری در حدِّ قیامت.
نوشت:
موتورسواری پشتِ وانتی قراضه تویِ اتوبانی شلوغ زیرِ باران با عینکی دودی و ریشِ بلندِ قرمز و موهایی بسته شده به سبکِ دهه ای که یادم نیست نشسته بود و آدرسِ جایی در ناکجا را به مردی که خودش را نمی شناخت می داد.آن سو تر زیرِ سپیدارهایی پیر و پوست پوست تویِ پارکِ کنارِ اتوبان کودکی که لباس به تن نداشت یک طرفِ الّا کلنگ نشسته بود و طرفِ دیگرش خالی مانده بود.من هم فکر می کردم و پرسش هایِ متعددی دورِ پسِ سرم می گشتند و سپس به شکلِ ابری صورتی رنگ زیرِ پایم جاری می شدند.پرسش ها چه بودند؟
پرسش ها:
آنگاه در باز بسته است و ناودان می شکفد
کدام چرا وزنی چون کوه هضم نشدنی دارد؟
و سرابِ مادّه بخاری سراسر بر گردش؟
پی نوشت:
پرسش به پایان خویش رسید اما پاسخ چه بود؟هیچ کس نمی داند با اینکه همه آگاهند.
پیِ پی نوشت:
مرگ از نگاهِ ناظری بیرونی نسبت به دیگری تعریف می شه.نمی شه که من مرگِ خودم رو تعریف کنم چون آن زمان مرده ام و منی در کار نیست ،اما، من مرگِ خودم را دیدم.
پیِ پیِ پی نوشت:
خسته ام.راستی خرمگس سلام  می کنه .خوبین دوستایِ گلم.ببخشید من رو یادم رفت باز سلام کنم.که اصولاٌ آفتِ حافظه غمی است عمیق.

پیِ پیِ پیِ پی نوشت:

این شعر زیباست از هوشنگ ایرانی:

هيما هوراي

 

گيل ويگولي

 

نيبون نيبون

 

غار کبود مي دود

 

دست به گوش وفشرده پلک و خميده

 

يکسره جيغي بنفش مي کشد

 

گوش – سياهي زپشت ظلمت تابوت

 

کاه – درون شير را مي جود

 

هوم بوم

 

وي يو هو هي ي ي ي

 

هي يايا هي يا يا هي يايايا ااا

 

جوشش سيلاب را

 

بيشه خميازه ها

 

ز ديده پنهان کند…

Comments (21)

«خرمگسی که خودش را مهدی معرفی کرد» تقدیم به «آرشِ عزیزم» از وبلاگِ «محدودۀ سرخ» که تویِ پستِ قبلی پرسید:» سروش کی بود؟»+پلیسِ تهران گفت که از این به بعد برنزه کردن ممنوعه ولی نگفت که اونایی که طبیعتاً برنزه به دنیا می آن هم ممنوع هستن یا می تونن توی شهر رفت و آمد کنن؟+وزیرِ کشور گفت برایِ طرحِ عفاف و حجاب از «مهدِ کودک ها»!!!!!!! تا نهادِ خانواده برنامه داره+سایتِ خبریِ حقیقت نیوز گفت که لازمه آقایِ !حمدی نژ!د تا سالِ 1404 در راسِ امور بمونه ولی نگفت که چرا مثلاً 1405 نه؟چرا فقط تا 1404؟+م.ی.ر حسین مو.س.وی گفت که می گویند از کِشتیِ نظام پیاده شده ای،از کِشتیِ مسلمانی که پیاده نشده ایم ولی نگفت که بالاخره از کشتی ِ نظام پیاده شده یا نه؟

پس نوشت:

مهدی سلام می کنه به دوستایِ گلش.خوبین؟

اینبار خودم اومدم تا دیگه خرمگسِ حواس پرت که هی یادش می ره سلام کنه با اون سلام هایِ بی موقع وسطِ نوشته ها نَدَوَد.

حالا یه چیزی بگم قبل از اینکه شروع کنم؟من کلی دوستِ خوب دارم مثلاً هاملت،آرش،تمشک،حاج پسر،هرمز،کژال…خودتون می دونین دیگه همتون عالی هستین چه اونایی که ادد هستین تو لینک هام چه اونایی که نیستین اما

بین همتون دو نفر هستن که خدااااا شدن.ببین آخه 15 ماه کم نیست ها.من خودم 1 روز نمی تونم خودم رو تحمل کنم این حاجی و هرمز 15 ماهه با هم عشق بازی می کنن.به خدایِ نان اگزیستنت که خیلی ایول داره.نه می ترسن حسود داشته باشن،نه می ترسن که جوابگو به آینده اشون باشن…خلاصه من چی بگم.

پیِ پس نوشت: آقا این وبلاگِ کژال رو از دست ندین.مشتی اشباح در مالیخولیا می رقصن.به همون خدایی که گفتم این وبلاگ طلاست.

 ———————

نوشت: سروش کی بود؟

خیلی از شما عزیزایِ من یادتونه که:

سروش پسری بود که وسطِ داستان ِخانقاه یِیهو بعد از نامه نگاری هایِ درویش که دلیلی شده بود برایِ حسادت ها و نگرانی هایِ بی اف،واردِ داستان شد و بعد هممون متوجه شدیم که بابا اصلاً اون بوده که درویش بهش علاقه منده و عاشقشه و بی اف اصولاً با درویش فقط دوستی داشتند در حدِّ اینکه درویش بهش اتاقی بده و تایپ هم نبودن اصلاً و خوب بقیه ماجرا که بی اف و پسر پمپ بنزینی و این حرفا.

یه روز که داشتم می نوشتم داستانشون رو و اتفاقاً اصلاً سروش قرار نبود باشه اون جا،یِیهو سروش اومد و بالایِ دوتا بدنِ صورتی رنگ که به هم چفت شده بودند و داشتند عرق می ریختند و لذت می بردند ایستاد و کلِ داستانِ من رو عوض کرد.

 داستان چی بود؟

داستان:

سایۀ سروش افتاد رویِ کمرِ باریکِ بی اف و جریانِ گرمایِ زردی که آفتابِ حیاطِ پمپِ بنزین به بدنِ بی اف داده بود قطع شد،بی اف این خنکیِ ناگهانی رو که احساس کرد بی دلیل به یادِ شیرینی آبِ دهان ِپسرِ پمپ بنزینی افتاد که چند دقیقۀ قبل، وقتی که هنوز رویِ هم نغلتیده بودند و هنوز زیرِ گرمایِ زرد ،بدنهایِ لختشون مور مور نشده بود و سروش هم هنوز جلویِ نور رو نگرفته بود ،داشت مزمزه اش می کرد.بی اف با چشمانی بسته که رنگِ درخشانِ قرمزسیاهی به اون حاکم شده بود و با تمنایِ اون شیرینی به جایی که باید نور می اومد ولی اما به خاطرِ سایه ای که افتاده بود دیگه نمی اومد نگاه کرد ولی چشماش رو باز نکرد.

سروش گفت:درویش ؟

پسر خودش رو از زیرِ بی اف کشید بیرون و رویِ کتفش چرخید و به پشتِ سرش نگاه کرد و بی اف هم غلتی زد و به پشت خوابید و هر دو گفتند:درویش؟

بعد بی اف گفت :کیه این درویش؟

سروش گفت: درویش رو نمی شناسین؟همین چند روز پیش نامه اش رو نشونتون دادم که توش نوشته بود برای ِ همیشه رفته.

 پسر گفت:تو کی هستی؟

سروش گفت من؟ من و شما که…یعنی من و بی اف که حداقل با هم تویِ خانقاه زندگی می کنیم.منم سروش.

بی اف گفت: خانقاه ؟اون که چند ساله  خرابش کردن.

———————

پی نوشت: دروغ نگفتم، ولی من خرمگس هستم و اون که اول گفت مهدی هست هم خودم بودم.

پیِ پی نوشت: این چند گانگی و این درکِ نامشخص و ناصحیح از حقیقت،از دیدگاهِ من ویژگیِ بارزِ انسانِ عصبیِ امروزی هست.دوستایِ گلم، انسانِ عصبی اینجوریه که حقیقتی که براش می گذره همون حقیقتی نیست که بر دیگران می گذره،زمانی که ازش رد می شه همون زمانی نیست که دیگران درش هستند.اون دچارِ دل دردهایی عصبی می شه که ناشی از فقدانه،به قولِ محسنِ نامجو:»درد می پیچد در دلمان یکهو درد می پیچد که نداریم آقا بالا سری که نداریم عشقی در سری.»منتها کی می دونه که خودش عصبی هست یا نیست و اگه دیگری هست باید در مقابلش چگونه برخورد کرد.انسانِ عصبی به آهستگی صحبت می کنه یا اینکه در حالِ فریاد زدن بر اثرِ فقدانِ دیگری هست.اون هم برایِ خودش خطرناکه هم برایِ دیگران.مثلِ منِ خرمگس که با تحمیلِ حقیقتی که وجود نداشت توی ِاولِ این پست شاید شما رو ناراحت کردم و شاید دلیلی شدم برایِ ناراحتی بعدی خودم.

پیِ پیِ پی نوشت: اما… نوراتیک هر چی که هست از یک انسانِ نرمال بهتره.باور کنید.

پیِ پیِ پیِ پی نوشت: آدمِ خوبی به نامِ ناصرِ حجازی تویِ برنامۀ نود گفت:می گن فوتبال ِما ناپاکه،جایِ دیگمون پاک هست؟؟

آدمِ خوبی هم که  الان برایِ من شد آدمِ بد چون ازش انتظار نداشتم چنین حرفی بزنه به نامِ شادیِ صدر،فعال حقوقِ زنان افاضات فرمودند:چندان فرقی بین حجت الاسلام صدیقی با هریک از پسران ِتازه بالغِ دیروز و مردانِ طرفدارِ حقوقِ بشر و حقوقِ زنانِ امروز نمی بینم!!جز اینکه او دستِ کم در آنچه که هست و می گوید «یک رو تر» است!! بعدش کام.بیز حس.ینی که همه تیترهایِ فلانی چی گفت اما چی نگفتِ این پست از اوست و من خیلی دوستش دارم گفت که:»یک رو تر؟خانمِ صدر یعنی یا آدم یک رو هست یا نیست.دیگه ما یک رو و یک رو تر و یک رو ترین نداریم.بعدشم همۀ مردانِ ایران اینجورین؟

Comments (20)

«عیب نداره،شایدم …»تقدیم به نارکِ عزیزم همونی که خودش می دونه که کیه +دیگه از کجا آمدن و به کجا رفتن و چراییِ بودن، موضوعِ انسانِ امروزی نیست .به عبارتِ دیگه، این گرفتاری هست که به صورتِ عمومی و پراکنده تویِ همۀ زمینه هایِ مختلفِ وجودِ انسان هست. هملتیسم؟منظورتون بودن یا نبودنه؟حل شد.حالا افسردگی،عصبانیت،اضطراب و ترسِ از تنهایی در اولویت هستند. البته اگه هملتیسم به معنایِ اضطرابِ هستی باشه، اونم هنوز هست ولی اگه دربارۀ شهامتِ رفتن از این دنیا به دنیایِ دیگه و رویتِ رویِ محبوب باشه…بی خیال بابا. واژه ها ،من می گم اصلِ اصلِ واژه هست که دیگه مهمّه ،فرمش مهمّه…اصلاً تویِ دنیایی که نگم در طولِ تاریخش، بیماریِ روانی ،حرفِ اوّل رو می زده، حداقل، حالا که حرفِ اول رو می زنه، چرا باید قصّه ها از یکی بود یکی نبود شروع بشه؟ +هر کی داستانِ یک مشت تمشکِ اهلی رو نخونه…لینکِ تمشک همین بغلِ.

مهدی:در موردِ من فرق داشت.

 خرمگس:تفاوت؟همه با هم متفاوتن.

 سنگ:مصداق که یکی هست.نیست؟تجاوز.

مهدی:سروش وقتی که 14 سالش بود بهش تجاوز شد.من وقتی …

خرمگس:وقتی ؟

مهدی:یادم نمی آد.من کلاسِ چهارم یا سوم ابتدایی بودم.اصلاً یادم نمی آد که اون موقع چند سالم بود.من از همون اول هم از پسرها خوشم می اومد.من…

 سنگ:سروش خوشش نمی اومد؟

 مهدی:سروش یه والیبالیست بود.تو روسیه.اون روز که به من تجاوز شد من تویِ کتابخونه بودم.کتابخونه خلوت بود.آق جواد بود فقط. اون روز سروش دنبالِ رییس راه افتاد ، همونجوری عرق کرده، سوارِ ماشینِ رییس شد ، رفتند یه هتلِ مجلّل…

خرمگس:سقراط بود که به وحدتِ مکان و زمان و موضوع اهمیت می داد.دورانِ ما دورانی هست که به خودش جامپ کات دیده.

سنگ:اون روز چی شد؟

 مهدی:من رو گذاشت رویِ میز و لبم رو تویِ لبش گرفت.خیلی طول کشید.

خرمگس:سروش ،سروش چی شد؟

مهدی:اون روز، تیمشون قهرمان شد ، همه خوشحال تویِ سالن رو سر و کولِ هم می پریدند ، اما من ساکت تویِ کتابخونه بودم.آق جواد پرسید ناراحتی؟

 سنگ:ناراحت بودی؟

خرمگس:ناراحت بود.

مهدی:چی باید می گفتم؟فکر کنم گفتم نه.آخه فکر می کردم دور از ادبه.

 خرمگس:و سروش.

مهدی: بچه هایِ تیم سروش همدیگرو بغل می کردند ، کی اهمیت می داد به بویِ عرق.

سنگ:بویِ عرق همیشه هم بد نیست.

خرمگس:بویِ عرق همیشه بده.

مهدی:من دردِ بدی کشیدم.شاید فلج شده بودم.همش تصویرِ بابام رو می دیدم که با چوب داره آق جواد رو می زنه.

 خرمگس:سروش هم درد کشید؟

مهدی: سروش گیج شد ،ته موندۀ نظامِ باورهاش به هم ریخت، داد کشید ،خواست بره ،دو تا محافظِ خیلی خیلی بزرگ بغلش کردند ، بستنش به تخت ،رییس سروش رو کرد، هر چی احساس و هیجان و عاطفه بود تویِ رفتار و گفتار و بدنِ سروش نابود شد .نظامِ باورهایِ من هم به هم ریخت.خدا مرد.زندگیِ بیرون از خونه مرد.عاطفه مرد.

سنگ:متاسفم.

 خرمگس:گذشته؟

 مهدی: نوبت دادنِ جام شد ، جام رو به کاپیتان یعنی سروش دادند ، بغلش کردند ،بغلشون کرد،همه اصلاً همه رو با مهر و عطوفت و صفا بغل می کردند و می بوسیدند، سروش جام رو برد بالای سرش ، بچه هایِ تیم ، تماشاگرا،هر کی که می تونست شروع کرد به شادی . بعدش تیم رفت رختکن ، بعدش سرانِ باشگاه اومدند تو رختکن بعدش به هر کدوم از بچه ها یه چکِ مخصوص دادند تُپُل، سهامدارِ اصلی سروش رو صدا زد ، سه تا سهامدارِ دیگه هم سه تا دیگه از بچه ها رو .اما من از همون کلاسِ اول از پسرِ کلاسِ پنجم خوشم می اومد.از همون اول وقتی تو فیلمی پسری رو تنبیه می کردن من از خجالت می رفتم زیرِ پتو.

 سنگ:پس فرق داشته.

خرمگس:شاید فرق داشته.

مهدی: شاید گی بودن ژنتیک هست اما در موردِ سروش گی بودن از یه عقده شروع شد که براثرِ یه تجاوز بوجود اومده بود.

سنگ:تو چی؟

مهدی:من فرق می کنم.من ژنتیک بودم.

استادی از دانشگاهی که ! حمدی نژ ! د رییسش هست:این مورد به مذهب،روابط بدِ بین پدر و مادر،زشت بودن هم برمی گرده و چیزهای دیگه،خیلی روی اینکه ژنتیک هست نباید تاکید کرد ولی ژنتیکه.

مهدی:بعد از اون روز بدنم به سرعت پر از مو شد.اما صدام هی لطیف می شد.وقتی با بی اف هام آشنا می شدم نمی تونستم وی باشم.همیشه تاپ بودم.

 سنگ:اما یه رنگین کمونی باید بتونه وی باشه.

 خرمگس:بایدی در کار نیست.

پی نوشت:دوستانِ من،زمان درگذره… به سرعت ،البته گاهی هم به کندی، ولی چیزی که مشخصه این عاملِ حجم دهی به مکان، همیشه در گذر هست .

پیِ پی نوشت:ما دوستانی داریم که با امیدِ زیاد و پولِ کم رفتند ترکیه تا بعداً به یه کشورِ خوب برند و اونجا زندگی کنند و در انتخابِ پارتنر آزاد باشند اما حالا تویِ شهرهایِ کثیفِ ترکیه ،تو پارک می خوابند،چند سال معطل هستند،دکتر نیست،حتی گوجه و پرتقال هم نیست.یادشون باشیم.کاری بکنیم براشون.مواظب باشیم که خودمون اینجوری بدبخت نشیم.

پیِ پیِ پی نوشت:داستانِ تو تمشکِ عزیزم محشر هست.محشر بود غلطه .محشر هست.

Comments (30)

Older Posts »